
"اي غم،اي دوست قديمي من،سلام بر تو،بيا که دلم به خاطر تو مي تپد"
شهيد مصطفي چمران عزيز،سلام.
نمي دانم چرا قلمت بر دل من مي نشيند!
نمي دانم چرا دوست دارم تو الگويم باشي...
نمي دانم چرا مانند تو دوست دارم از زندگي دل ببرم!
نمي دانم،نمي دانم چگونه چمران شدي!
رمزش را به من هم ياد مي دهي؟
نویسنده » محمد حیدری » ساعت 2:6 عصر روز يکشنبه 2 تير 1387


سوغاتي امروز گلزار شهدا است.
ظهر ساعت 3 رفتيم گلزار تا به بچه ها در اختتاميه نمايشگاه توانمندي هاي هيئت هاي مذهبي استان قم(!) کمک کنيم.موقع رفتن گفتم از داخل گلزار بريم،خيلي وقت بود نديده بودمشون،دو نفري رفتيم تو«السلام عليک يا انصار روح الله»
بعد از فاتحه خوني -که صد البته اشتباه بود، چون زنده اند-برادران زين الدين و چند تن از سرداران که همون رديف هاي اول بودن،پشت سر قبر زين الدين نشستم رو زمين،داشتم فکر مي کردم(تف تو ريا!) روي سنگ قبري که دستم روش بود رو نگاه کردم،نوشته بود"محمد حيدري".
يعني مي شه؟
نویسنده » محمد حیدری » ساعت 11:24 عصر روز جمعه 31 خرداد 1387
با نام خدا آغاز مي کنم
تا ابتر نماند.
به نام او که قلم برايش مقدس است...
به نام او که خواندن،اولين نشانه اش است...
به نام او که من را آفريد تا بنويسم و بخوانم براي عروج...نه به سوي هبوط.
پ.ن:رخت بر بستن از بلاگفا و جايگزين کردن پارسي بلاگ يک ايده يک شبه بود...ايده ساعت 1:50 دقيقه نيمه شب!
نویسنده » محمد حیدری » ساعت 1:54 صبح روز پنجشنبه 30 خرداد 1387